The Lord of The Stories |
میمون های سرما زده
نقل است که در يکي از شب هاي زمستان چند ميمون بسيار دلتنگ، که خيلي سردشان بود کرم شب تابي را يافتند که معلوم نبود چطور توانسته بود زنده بماند. حشره را به دقت نگاه کردند. فکر کردند آتش است. پس با احتياط آن را گرفتند، رويش علف خشک و برگ گذاشتند و بعد دست هايشان را به طرف آن دراز کردند. سينه و پهلوهايشان را بيرون داده و دست ها را به هم ماليدند و با باور اينکه واقعا گرم شده اند خوشحال بودند.
يکي از ميمون ها که بيشتر از ديگران سردش بود، با حالتي خاص، پشت سرهم و خيلي با دقت کرم شب تاب را فوت مي کرد. در همين موقع، پرنده ي کوچکي که روي درختي نشسته بود پايين پريد و به ميمون گفت: «آقاي عزيز! بيخودي زحمت نکشيد! اينکه آتش نيست! فقط يک کرم شب تاب است!»
اما ميمون هيچ اهميتي به حرف او نداد. حتي وقتي که پرنده بارها و بارها سعي کرد جلوي او را بگيرد، همچنان به فوت کردن ادامه داد. سپس، راهنماي سمج باز هم به ميمون نزديک شد و چندبار حرفش را در گوش او فرياد زد.
ميمون که ديگر از کوره در رفته بود، پرنده را گرفت و محکم روي سنگ کوبيد و سر او را با همه ي پندها و اندرزهايي که داخلش بود خرد کرد. بعد، دوباره به سوي کرم شب تاب برگشت تا خود را گرم کند. از جمع دوستانش دور ماند. آنها در جايي ديگر، در جستجوي سرپناهي بودند تا از سرما در امان بمانند. صبح روز بعد، ميمون روي نور کوچکي که آن نيز خاموش شده بود،افتاده ،از سرما يخ زده و مرده بود.
منبع: قصه از اين قرار بود
نشر ني - شبستان عمومي - راهرو ۲۱ - غرفه ۳۴
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|